بچه‌ها اين خانه‌ي اجدادي است. گشته ويران تشنه‌ي آبادي است. خسته از شلاق استبدادي است، مرهم دردش کمي آزادي است. بچه‌ها اين، کار فرداي شماست!.!
پراکسی جديد
فيلتر شکن
برای دوستان در ايران
اصغرآقا، نوشته هاي هادي خرسندي

پنجشنبه 26 آذر 1388

شبی که من کاج شدم!

این را 9 سال پیش نوشتم. قصه‌ی تلخی است از گوشه‌ای از زندگی غریبانه‌ی خودم در آن اوائل. قصه نیست روایت است. فقط من یک مقدار شاخ و برگش را کم کردم که ذکر مصیبت نشود. پایانش هم شاد است. شاد است؟ دلم برای بی‌گناهی بچه‌های خودم و بچه‌های دیگر هنوز می‌سوزد. در لندن کاج میخواستند و من چسبیده بودم به نیاکان باستانی‌ام و کنده هم نمیشدم!
ما 32سال پیش به لندن آمدیم. آن روزگار هنوز ایرانی‌ها ثابت نکرده بودند که مسیحی‌ها کاج کریسمس را هم از نیاکان ما دارند!
نوشته به صورت عکس در سایت مصادره‌ی من هادیسرا هست.
(ممنون میشوم اگر کسی تایپش کند برام.)

عالی شد! دوساعت نشده که عزیزی تایپ کرد و فرستاد. دست بانوی مهربان را می‌بوسم. پس راه نزدیک شد.

شبی که من کاج شدم
سالهای اول تبعید، در غربتِ گرفته‌ی لندن، سال نو مسیحی که نزدیک می‌شد، بچه ها کاج می‌خواستند که چراغانی کنند. من می‌گفتم خفه، کاج مال خارجی‌هاست، ما ایرانی هستیم! بچه‌ها میزدند زیر گریه که چرا «هُویک اینا» می‌خرند؟ آنها هم که ایرانی‌اند. سرشان داد میزدم که آنها ارمنی هستند. بچه ها گریه‌کنان می‌گفتند «خوب ما هم ارمنی هستیم!»
می‌نشستم چهار ساعت برایشان فرق مسیحی و مسلمان را توضیح می‌دادم و برای فریبشان دم از مسلمانی هم میزدم! بچه‌ها می‌گفتند پس خودت اگر مسلمانی، چرا مثل مادر بزرگ نماز نمی‌خوانی؟ عصبانی می‌شدم می‌گفتم خفه! کاج خبری نیست.

مادر بزرگشان می‌گفت مادر حالا یک کاج برایشان بخر. خوشحال می‌شوند. درخت که دیگر ارمنی و مسلمان ندارد!
می‌گفتم مادر شما چرا؟ می گفت مادر‌جان غریبی است دیگر. اگر توی مملکت خودمان بودیم اقلاً الآن میبردیمشان سینه‌زنی تماشا کنند. (آن سال «تاسوعا، عاشورا» افتاده بود به «تولد مسیح» و آغاز سال میلادی)

مادرشان می‌گفت بچه‌ها می‌توانند کاج بگیرند بگذارند توی اتاق خودشان. می‌گفتم من به یک اتاق فکر نمی‌کنم زن، به یک مملکت فکر می‌کنم! به تاریخش، به تمدنش، به فرهنگش که این همه خون برای آن ریخته شده. می‌گفت خدا را شکر خون تو ریخته نشد!
زیر بار کاج نمی‌رفتم. هیچوقت با هیچ درختی اینقدر کینه نداشتم. حاضر نبودم یک پول سیاه به کاج بدهم. گدابازی نبود البته. مفت هم نمی‌خواستم. یک لجاجی بود که نمی‌دانم از کجا آمده بود و به کجا رفت!
مشکل من فقط نباتی نبود، انسانی هم می‌شد. بچه‌ها حرف از بابا‌نوئل می‌زدند که برایشان هدیه می‌آورد. من می‌گفتم خفه، ما عمونوروز داریم! مادرم می‌گفت کجا ما عمو‌نوروز داریم مادرجان؟ اینها فروشگاه هاشان پر از بابانوئل است. می‌گفتم مادرجان، حقه بازی است! دروغی است! آدم‌های معمولی را به شکل بابانوئل درآوردهاند! دخترکم می‌گفت ولی شوکولاتهاشان راست راستکی است. مادر می‌گفت من این همه سال عمر کردم، تا بحال یک عمونوروز در ایران ندیدم.

نگاه گلایه‌آمیز به مادرم می‌کردم که مادر جان! مرا جلوی بچه‌ها کنف نکن. می‌گفتم بچه ها! نوروز که می‌شود ما توی ایران حاجی‌فیروز داریم که میآید می‌زند و می‌رقصد. بچه‌ها می‌پرسیدند کادو هم به بچه‌ها میدهد؟ مادرم میگفت: نه بابا، یک چیزی هم دستی می‌گیرد! بچه‌ها را از مادرم دور می‌کردم و می‌نشستم برایشان از پیدایش نوروز و جمشیدجم می‌گفتم ... خشایارشا را برایشان توضیح می‌دادم! بچه‌ها هیچ علاقه‌ای به آشنایی با نیاکان باستانی نشان نمی‌دادند.
یک روز که از افتخارات باستانی تعریف می‌کردم، پرسیدم بچه ها می‌دانید در ایران قدیم، هُوَخشَترَه کی بود؟ پسرکم گفت: آره. شَتَرَق می‌زده توی گوش آدم! خواهرش در جوابش گفت نه‌خیر. آدمهای آن موقع گوش نداشتند چونکه گوشهاشان را می‌بریدند! ...
بله، حکایت بردیای دروغین را هم برایشان گفته بودم تا از کریسمس و ژانویه و بابا‌نوئل و سانتا کلوز ... منصرف (و بلکه منحرف)‌شان کنم.

بعد از تعطیلات سال‌نو، بچه های ما، تنها- یا معدود – دانش‌آموزانی بودند که هیچ هدیه‌ای از خانواده نگرفته بودند تا برای همکلاسی‌ها و آموزگارانی که سراغ می‌گرفتند – رسم معلم هاشان است که انگار بپرسند – تعریف کنند. در عوض به آنها یاد داده بودیم که با افتخار بگویند، عید ما سه ماه دیگر، در اول بهار است، نه سر‌سیاه زمستان.
یک‌بار آموزگار از دخترم پرسیده بود در عید شما پدر و مادرتان چه کادویی می‌دهند؟ جواب داده بود: پارسال برایم جوراب خریدند، امسال می‌خواهند کفش بخرند. ...
باری ...

بله، باری ... مدتی طول کشید تا فهمیدم شریک شدن در جشن مردم دیگر و شادی کردن همراه دیگران، هیچ اشکال قانونی و ناسیونالیستی و شووینیستی و حتی مذهبی! ندارد. بخصوص در عالم بی خط‌کشی بچه‌ها. تاره حسنش هم این است که آدم شادی می‌کند! مدت ها طول کشید تا به حقیقتی برسم که ندیدنش را به پناه بردن به افسانه، جبران کرده بودم. ... مدت ها طول کشید ... ، اوه، نه! حوصله‌ی آنجور نویسندگی ندارم! خودتان تا تهَ‌ش بخوانید.

یک سال، شب کریسمس، بچه‌ها را غافلگیر کردم. راستش از کاج‌هایی که با چراغهای کوچک و رنگارنگ پشت پنجره‌ی مردم میدیدم، خوشم آمده بود. یک مقدار حسرتی شده بودم. تازه می‌فهمیدم بچه‌ها چه می‌کشند. هرچه فکر کردم، دیدم هیچ خطری نیاکان باستانی و افتخارات ملی مرا تهدید نمیکند. دیدم یک کاج، کوچکتر از آن است که تاریخ و تمدن مرا زیر سوال ببرد. حتی فکر کردم آحاد نیاکان باستانی هم اگر الآن در لندن بودند، چه بسا کاجی روشن می‌کردند. نادرشاه، جواهراتی را که از هند آورده بود به آن می‌آویخت و عادلشاه بیضه‌ های بریده آغامحمدخان را.
در آن غروب سرد و تاریک و دلگیر لندن، یک کاج حسابی، ولخرجی کردم. النگ و دولنگ و زرق و برق و سیم و لامپ‌های مربوطه را هم خریدم و بردم خانه، ولی دیر کرده بودم. طبق معمول، دیر کرده بودم. یک چند سالی دیر کرده بودم. گفتم که، «مدتی» طول کشیده بود!

بچه‌ها (بچه‌های سابق) که از شهر دانشگاهی‌شان برگشته بودند، مرا که با آن وضع دیدند، کاج را رها کردند و خودم را چسبیدند و سرپا واداشتندم روی صندلی و آنوقت همهی آن زلم زیمبوهای تزیینی و چراغانی را به من آویزان کردند، سیم برق را دورم پیچیدند و حسابی که سیم‌پیچ و آذین‌بندی شدم، دوشاخه را زدند به پریز و دوربین عکس و فیلم آوردند. مادرشان، همزمان، لامپ سقف را خاموش کرد. مادرم می‌گفت اذیت نکنید بچه م را!
جسم و جانم انگار بین زمین و هوا معلق بود، معلق و نورانی. یک احساس کاج شدن عجیبی به من دست داده بود. ......

لندن. 27 آذر 79 دسامبر 2000

 
 
 
این سایت را BookMarkکنید!
ايميل هادي خرسندي hadikhorsandi@aol.com ايميل‌هاي بخشنامه‌اي و گروهي باز نميشود.
نشاني پستي ما
ASGHAR AGHA
P.O.BOX 2019
LONDON NW10 - 7DW -
UK
 March 2010 [4]
 February 2010 [9]
 January 2010 [35]
 December 2009 [33]
 November 2009 [12]
 October 2009 [6]
 September 2009 [18]
 August 2009 [27]
 July 2009 [32]
 June 2009 [13]
 May 2009 [16]
 April 2009 [9]
 March 2009 [7]
 February 2009 [29]
 January 2009 [35]
 December 2008 [18]
 November 2008 [28]
 October 2008 [28]
 September 2008 [17]
 August 2008 [25]
 July 2008 [23]
 June 2008 [5]
 May 2008 [9]
 April 2008 [23]
 March 2008 [5]
 February 2008 [10]
 January 2008 [27]
 December 2007 [18]
 October 2007 [5]
 September 2007 [10]
 August 2007 [12]
 July 2007 [19]
 June 2007 [17]
 May 2007 [6]
 April 2007 [8]
 March 2007 [23]
 February 2007 [10]
 January 2007 [26]
 December 2006 [27]
 November 2006 [14]
 October 2006 [44]
 September 2006 [9]
 August 2006 [12]
 July 2006 [22]
 June 2006 [11]
 May 2006 [5]
 April 2006 [4]
 March 2006 [1]
 February 2006 [16]
 January 2006 [18]
 December 2005 [11]
 November 2005 [1]
 October 2005 [4]
 September 2005 [22]
 August 2005 [27]
 July 2005 [10]
 June 2005 [8]
 May 2005 [14]
 April 2005 [3]
 March 2005 [10]
 February 2005 [12]
 January 2005 [14]
 December 2004 [7]
 November 2004 [3]
 October 2004 [2]
 September 2004 [4]
 August 2004 [5]
 July 2004 [7]
 June 2004 [9]
 May 2004 [3]
 April 2004 [3]
 March 2004 [6]
 February 2004 [8]
 January 2004 [20]
 December 2003 [7]
 November 2003 [2]
 October 2003 [2]
 September 2003 [4]
 August 2003 [11]
 July 2003 [28]
 June 2003 [13]
 May 2003 [2]
 April 2003 [8]
 March 2003 [6]
 February 2003 [6]
 January 2003 [5]
 December 2002 [9]
 November 2002 [12]
 October 2002 [5]
هادي در ...
حاشيه
::  تاکنون 1173 مطلب در اين سايت منتشر شده است.
::  نسخه ايکس ام ال اين سايت را در اينجا مشاهده نماييد.
::  اين سايت توسط برنامه موويبل تايپ 3.33 طراحي و اجرا شده است.
::  کليه حقوق اين سايت بر اساس امتياز Creative Commons  متعلق به هادي خرسندي است.