عاطفه دختر بيگناهي که اعدام شد
http://از ثمرات سرزدن من به اعتصاب غذائیون لندن یکی هم آشنائی با چند جوان پر جوش و خروش اعتصابی بود.
یکی از آن جوان های پرجوش و خروش که قصه نویس است امروز آمد گفت که گزارشی از دیدار دیروزش با آرش سهامی و مریم امیدی نوشته. خواهش کرد بذارمش توی سایت .
این جوان : محمد سِفریان (به کسر شین و سکون ف) خبر داد که آرش فیلمساز جوان ایرانی فیلم مستندی راجع به دختری به نام عاطفه ساخته که جمهوری اسلامی دو سال پیش به اتهام فساد اخلاق اعدامش کرد! این فیلم را امشب – پنجشنبه شب - بی بی سی 2، در ساعت 9 لندن و 11.30 تهران نشان میدهد.
نوشته این جوان را به عنوان برخوردی کوتاه با اندیشگی یکنوع از جوانان امروز ایران و نگاهش را به نسل خودش در (دنباله مطلب) میآوریم. اگر هم نخواندید، آن فیلم را اقلاً ببینید!
امروز بعد از ظهر با دو تا از دوستهای جدیدم قرار داشتم.
هر دو را هفته پیش در اعتصاب غذای لندن شناخته بودم.اولی دختر خانم بیست و چند ساله ای بود با چشمان درشت شرقی.اینجا دنیا آمده بود.برای یک موسسه فرهنگی مطلب مینوشت،در باره آزادی بیان وسانسوریسم در ایران.
فارسی را تقریبا کامل میفهمید،اما با مکث و آرام آرام جواب میداد.وقتی فهمید در ایران قصه کوتاه مینوشتم و سر و کار مستقیم با وزارت ارشاد ایران داشته ام ، خیلی مایل شد با من مصاحبه کند.تلفنهامان را به هم دادیم،قرار شد ظرف روزهای آینده همدیگر را ببینیم.
دومی پسری بود به نام آرش،فیلمساز بود.اینجا آدم شناخته شده ای بود.دلش برای ایران میزد.دوازده،سیزده سالش که بوده،آمده اینجا.تقریبا نیمه ای از عمرش را اینجا بوده.خیلی زود با هم دوست شدیم.رفاقتش کاملا ایرانی بود.
.برای من که تازه اینجا رسیده بودم خیلی سخت بود با یکی که شخصیتش اینجا شکل گرفته ارتباط برقرار کنم،با کسی که انگلیسی حرف میزند،با کلمات انگلیسی فکر میکند...
به چند نفر هم رسیده بودم،گپمان از 7-8 جمله فراتر نمیرفت.انها هم بیشتر در باره وضعیت آب و هوا بود یا اقتصاد انگلیس یا حرفهای خاله-عموئي فرهنگی. یکی میگفت احمدی نژاد به اعتقاداتش عمل میکند،آن یکی میگفت دیوانه است، یکی از مافیای نفت میگفت یکی از واردات پیاز، روشن فکر هاشان هم از وضعیت اتمی ایران.
حرفهاشان به دلم نمینشست.
اما با ارش زود اخت شدم،رفاقتش بوی کوچه های تهران را میداد.اگر میگفت ایران واقعا یادش از مردم ایران می افتاد و اسیر بودنشان در بند دین و این جمهوری اسلامی.
یک شبه شد دوست عزیزم.
بعد از ان اعتصاب غذا فقط چند بار تلفنی با هم صحبت کردیم ،تا امروز که دیدمش.
چند روز پیش خانه نشسته بودم،اتفاقا به گنجی فکر میکردم. و ان اعتصاب غذا برای آوردن دموکراسی در ایران(ربطش را اگر شما فهمیدید به من هم بگوئید) که موبایلم زنگ خورد،همان دختری بود که برایتان گفتم.فارسی را مدل اینگلیسی حرف میزد،یعنی از اینگلیسی ترجمه میکرد،مثلا میگفت سلام اینجا مریم صحبت میکند.لهجه فارسی اش را دوست داشتم،نوع حرف زدنش دلنشین بود.برای امروز بعد از ظهر قرار گذاشت.حرفمان که تمام شد گفتم شاد باشی نازنین ،در جوابم گفت باشه...هرگز به جوابش نخندیدم،میتوانست درست هم باشد ،من گفتم شاد باش و او هم قبول کرد.
امروز بعد از ظهر آکسفورد سیرکس قرار داشتیم.قبل از همه من سر قرار حاضر شدم.چند دقیقه بعد مریم هم آمد،سلام و احوال پرسی کردیم.سیگارتعارف کردم(اخر از زمانی که جارموش قهوه و سیگار اش را ساخت،مارلبورو لایت شده یکی از المانهای روشنفکری)
گفت نه.پرسیدم همیشه نه یا الان نه؟ گفت نه سیگار نمیکشم.فیگور آدمهای جنتلمن را آمدم و برای سیگار کشیدن در حضور او اجازه گرفتم...چند دقیقه ای که گذشت آرش هم پیدایش شد.با همان اسکیت بورد و ظاهری که دفعه قبل دیده بودمش.
برای پیدا کردن یک قهوه خانه آرام به راه افتادیم،آن دو در جلو من در پی شان.بیشتر انگلیسی حرف میزدند،یادشان که از من میامد چند کلمه ای هم فارسی چاشنی اش میکردند.
من هم عینکم را از بالای سرم میگذاشتم روی چشمهایم،یعنی که به حرفهایتان دقت میکنم.گاهی هم خودم از این کار احمقانه ام خنده ام میگرفت.
کمی در همان حوالی قدم زدیم،تا یک جای تقریبا آرام پیدا کردیم...
گارسون اش هم هم ولایتی خودمان بود،ایرانی نه،شرقی بود.من و آرش ابجو خواستیم،مریم شراب صورتی.
وقتی که لیوانها روی میز آمد،دلم گرفت.یاد ایران افتاده بودم.جمعمان ساده بود دوستانه بود.
چرا نمیتوانستیم همین را در ایران داشته باشیم؟اگر با همین جمع در ایران بودیم یا از ترس کمیته و سپاه امر به معروف واماکن و کوفت و زهر مار سریع بساطمان را جمع کرده بودیم، یا سر اینکه کداممان با دخترخانم دوست شویم دعوایمان شده بود. در حال و هوای ایران بودم، که آن دو صحبتهایشان را شروع کردند.
آرش در باره فیلمش میگفت ، مستندی که در باره عاطفه ساخته بود،همان دختری که دو سال پیش در نکا به دار آویخته شد. دختری که جرمش تن ندادن به ممنوعیت های غریزه ای بود. آرش میگفت عاطفه از بین ما رفت کاری کنیم که نگذاریم برای آدمهای مشابه او حکم اعدام صادر شود.(این مستند پنجشنبه شب 07-27 ساعت یازده و نیم به وقت ایران از شبکه دوم بی بی سی پخش میشود.)
بعد هم کمی از ازادی زنان و معضل کار کودکان صحبت کرد، جزئیات حرفهایشان را نمیفهمیدم اول به خاطر آنکه انگلیسی را کامل نمیدانستم و بعد هم به خاطر انکه هوش و حواسم آنجا نبود.
به مهاجرت ایرانیها فکر میکردم. سه گونه متفاوت مهاجر بودیم از یک نسل ایران.
یکی تمام عمرش را اینجا بوده، یکی نیمی از آن را و من که تازه آمده بودم.
اگر همه چیز روال عادی اش را طی میکرد، نباید خوب حرف همدیگر را میفهمیدیم،ولی این طور نبود. چیزی بود که هرسه ما را به هم وصل میکرد.آن چیز نمیتوانست وطن مشترک باشد، لندن پر ایرانی بود.اگر هموطن بودن دلیل کافی بود باید کلی از این جمعها تشکیل میشد.
شاید دلیلش این بود که هرسه ما از یک زاویه به مشکلات ایران نگاه میکردیم،هرسه میخواستیم ایران آزاد باشد، دموکراتيک باشد، این خرافات از سر مردم برود بیرون .
حرفهای آرش که تمام شد نوبت به من رسید ، اول میزان تحصیلاتم را پرسید، گفتم اگر بخواهم تمام دانشکده هایم را برایت بگویم ان وقت باید بروی مثل ماکسیم گورگی در باره اش کتاب بنویسی.
برایش از اولین کتابی گفتم که نوشتم و اجازه چاپ نگرفت تا آخرین قصه ها و نمایشنامه هائی که در وزارت ارشاد بایگانی شد.
بیشتر میخواست از سانسوریسم و ممیزی در ایران بداند؛ گفتم هر مطلبی که نشانه ای از آزاد اندیشی داشته باشد باید حذف شود. هر جا حرف از یک راه دیگر بزنیم سانسور میشویم. پرسید به نظر تو چرا؟ گفتم: تا جهل و خرافات نباشد مذهب نمیتواند حکومت کند. پس هرکس برای دادن آگاهی حرکت کند مجرم است. سعی میکرد جملاتم را ترجمه کند.
دیگر ادامه ندادم. فکر کردن به اینها ازارم میدهد، بی اراده گریه ام میگیرد. نمیخواستم دست دلم به این زودی برایشان رو شود.
باز هم از مذهب گفتيم و این باور های خرافی که به نظرم هیچ چاره ای برای رد کردنشان نداریم جز صبر.
راستی لا به لای حرفهایمان، مریم یک سوال واقعا هوشمندانه داشت. میخواست بداند در زمان حکومت ریفورمیست ها و این خاتمی چی ها مردم واقعا احساس آزادی بیشتری میکردند؟
جواب دادم شاید کمی آزادی بیشتری داشتیم اما حس آزادی کاملا تلقینی بود. خاتمی آمد و فقط حرف از ازادی و جامعه مدنی زد، ما هم باورمان شده بود. آخرش فهمیدیم هشت سال گفته ایم حلوا و منتظریم دهانمان شیرین شود.
نمیدانست تلقین یعنی چه،آرش برایش ترجمه کرد. دو ساعتی گپ زدیم و مریم از از ما جدا شد.
من و آرش هم رفتیم جای دیگری نشستیم و ادامه دادیم. خیلی برایم جالب بود که دیگر سوءالها را مطرح نمیکردیم همان یک چرا کافی بود تا بفهمیم چه در سر داریم.
محمد سِفریان(لندن-7-27) mohasmoon@yahoo.com